
من خسته هستم سوت پایان را بزن داور
تسلیم تسلیمم نمانده فرصتی دیگر
بازی خوبی بود و من بازنده اش بودم
تقدیر من مرگ غرورم بود و چشمی تر
خاکستری از من نمانده تا بترسی باز
از التهاب شعله های ز یر خاکستر
من می توانم ، این شعارم بود و می بینم
سهمم فقط تسلیم و سازش بود و درد سر
آیینه را دیدم که خیلی ساده با من گفت
داری غزل می سازی امّا بی در و پیکر
شرمنده ام، شعر تو امّا شعر خوبی نیست
اصلاً تعارفهای مردم را نکن باور