گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری است پیکاری سترگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجور پریشسخت پیچیده گلوی گرگ خویشوی بسا زور آفرین مرد دلیرهست در حرف های دل شهرزاد...ما را در سایت حرف های دل شهرزاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99
من خسته هستم سوت پایان را بزن داور تسلیم تسلیمم نمانده فرصتی دیگر بازی خوبی بود و من بازنده اش بودم تقدیر من مرگ غرورم بود و چشمی تر خاکستری از من نمانده تا بترسی باز از التهاب شعله های ز یر خاکستر من می توانم ، این شعارم بود و می بینم سهمم فقط تسلیم و سازش بود و درد سر آیینه را دیدم که خیلی ساده با من گفت داری غزل می سازی امّا بی در و پیکر شرمنده ام، شعر تو امّا شعر خوبی نیست حرف های دل شهرزاد...
من وجان پناهه خودت کن بروبذارپای این آرزوواستم به هرکی بهم گفت ازت رد شده،قسم میخورم من خودم خواستم من وجان پناهه خودت کن برو،من اززخمهایی که خوردم پرم توبایدازاین پله بالابری توبالا نری من زمین میخورم درست لحظه ایکه توباید بری اسیریه احساس مبهم شدیم ببین بعد یک عمرپرپرزدن چه جای بدی عاشق هم شدیم برای تومردن شده آرزوم به حقی که من دارم اززندگ حرف های دل شهرزاد...ما را در سایت حرف های دل شهرزاد دنبال میکنید
برچسب: تاوان, نویسنده: بازدید: 49
بیحس همان روزام بی احساس آرامش همون حسی که این روزابه حدمرگ میخوامش دلم میخواد عاشقشم آخه فکرت شده دنیام اگرعاشق شدن درده،من این دردوازت میخوام اگه این زندگی باشه،اگه این سهمم ازدنیاست،من ازمردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا که گاهی باخدم میگم،شاید مردم هواسم نیست بعدتومن ازهمه دنی حرف های دل شهرزاد...
این سکوت واین هواواین اتاق،شب به شب بخاطرم میاردت توی این خونه هنوزم یه نفر،نمیخواد باورکنه ندارتت نمیخوادباورکنه تواین اتاق،دیگه ماباهم نفس نمیکشیم زیرلب یه عمرمیگه باخودش،ماکه ازهمدیگه دست نمیکشیم به هوای روزبرگشتن تو،سرهرراهی نشونه میکشه باتمام جاده های روزمین،ردپاتوسوی خونه میکشه من دارم هرروزموبدون تو حرف های دل شهرزاد...