
من خسته هستم سوت پایان را بزن داور تسلیم تسلیمم نمانده فرصتی دیگر بازی خوبی بود و من بازنده اش بودم تقدیر من مرگ غرورم بود و چشمی تر خاکستری از من نمانده تا بترسی باز از التهاب شعله های ز یر خاکستر من می توانم ، این شعارم بود و می بینم سهمم فقط تسلیم و سازش بود و درد سر آیینه را دیدم که خیلی ساده با من گفت داری غزل می سازی امّا بی در و پیکر شرمنده ام، شعر تو امّا شعر خوبی نیست...
ادامه مطلب
من خسته هستم سوت پایان را بزن داورتسلیم تسلیمم نمانده فرصتی دیگربازی خوبی بود و من بازنده اش بودمتقدیر من مرگ غرورم بود و چشمی ترخاکستری از من نمانده تا بترسی بازاز التهاب شعله های ز یر خاکسترمن می توانم ، این شعارم بود و می بینمسهمم فقط تسلیم و سازش بود و درد سرآیینه را دیدم که خیلی ساده با من گفتداری غزل می سازی امّا بی در و پیکرشرمنده ام، شعر تو امّا شعر خوبی نیستاصلاً تعارفهای مردم را نکن باور +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعتxa0۶:۲ ب.ظxa0 توسطxa0شهرزادxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب